تبلیغات به نام خدا
به نام خدا
و آنگاه که به دم روح فزایش قلمم جان میگیرد ...
هنگامه ای که نفهات پیروزِ آن جان پرشمس بر آیینه ی وجودم میتابد، به کرامت روح مقدس و وجود پر گوهرش یک پارچه طور سینا میشوم و شمه ای از آن احساس آسمانی را به پالایش ادب در آورده و بر شما عرضه میکنم:
و هزار افسوس که آن احساس چکیده و گوهر تپیده و حُب خزیده در کلامم، تاب بیان ندارد ...
تا پالوده آن را به روشنای نمناک نگاهم تطهیر و بر چکامه قلم ریزم
و آنگاه، بر آن جان
آرام و لوح فرخنده تقدیم کنم.
انجام طرح پژوهشی با اعتبارات پژوهشی دانشگاه صنعتی شاهرود با عنوان:
پیاده سازی سامانه رمزنگاری اطلاعات بر اساس نظریه آشوب و ترکیب الگوریتم های RSA و DES
شماره ثبت: 90الف 58 - 34 - ب - 478
اعتبار تعلق گرفته: 500$
مجری طرح: مجید بابایی
ناظر علمی و مشاور طرح: حامد رحیم اف
*****************************
طرح روی جلد نسخه نهایی

*****************************
بخشی از آغازین صفحات

%در ادامه جزییات بیشتری از این طرح در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت%
به نام خدا
بر رسم نیاکانمان فرارسیدن نوروز 91 هجری خورشیدی را بر همه آنان که باور به رویش اندیشه سبز دارند تبریک می گویم.

یاد دارم که به کودکی، روزهای بهار برایم شمیم خنک سرسبزی بستان داشت.
که با عطر روح بخش بهارنارنج و گل های زرد و کوچک وحشی جان بی آلایشم را در خود غرق می کرد.
یاد دارم که ساعت ها کنار پنجره، انتظار پایان باران و لحظه های پر از شبنم را می کشیدم و به بچه کلاغ های کوچک بالای آن درخت کاج فکر میکردم.
تمام غم دنیایم، خیس شدن پاچه های شلوارم و گِلی شدن دست و صورتم بود ! و وای بر آن روزی که آستین کاپشنم یا زانو های شلوارم پاره می شد! که ساحران از عذاب فرعون کمتر می ترسیدند تا من از چشمانِ نگران مادرم !!!
و حالا
نوشتنی نیست آنچه امروز از برم میگذرد.
آه سرد ما جهانی را به شور آورده است ....
اما حیف که
گر بگویم شرح این، بی حد شود ...
با این همه از راه های نرفته ام چیزی نماده
و خدا بهتر میداند که ...
آبروی اندیشه ام، کوتاهی کلام را میخواند و سرسبزی خاطرت را مسالت می جوید.
با این همه میدانم که،
هر کو، نکند فهمی زین کلک خیال انگیز ...
به نام خدا
كسی گفت پروانه را:كای حقیر! ............ برو دوستی درخورخویش گیر
رهی رو كه بینی طریق رجا
............ تو ومهر شمع ازكجا تا كجا؟
سمندر نه ای گرد آتش مگرد
............ كه مردانگی باید، آنگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش كور
............
كه جهل است باآهنین پنجه زور
گدایی كه از پادشه خواست دخت
............ قفا خوردو سودای بیهوده پخت
كجا درحساب آورد چون تو، دوست؟
............ كه روی ملوك وسلاطین در اوست
مپندار كو درچنان مجلسی
............
مدارا كند با چو تو مفلسی!
وگر با همه خلق نرمی كند
............
تو بیچاره ای با تو گرمی كند
نگه كن كه پروانه ی سوزناك چه گفت؟
............ ای عجب! گربسوزم چه باك؟
مرا چون خلیل آتشی دردلست
............
كه پنداری این شعله برمن گلست
نه دل دامن دلستان می كشد ............ كه مهرش گریبان جان می كشد
نه خودرا برآتش به خود می زنم
............
كه زنجیر شوقست در گردنم
مرا همچنان دور بودم كه سوخت
............
نه این دم كه آتش بمن درفروخت
كه عیبم كند بر تَوَّلای دوست
............
كه من راضیم كشته درپای دوست
------------------------------------------------------------------------------
بوستان سعدی (باب سوم)
------------------------------------------------------------------------------
"نی" باش!
خالی از وجود و بود و نبود خویش ...
لحظه ای شو!
کام در کام معشوق گیر
با دم پاک و مقدسش، دم بگیر
و بی هوای او خاموش باش
تا نوای "لا" و "الا"یت، بر زیبایی جمال و عظمت کمال و شوکت وصالش گواهی دهد
قدهی دو سه بالا کش، که از این هوشیاری برهی
و با نمک شیرین مستی از او سخن گویی
به تمنای وصالی، لب بر خاک آستانش گذاری و هجوم لطیف عطر حضورش را به جان بکشی
تا چند صباحی به آرامش دیدارش طی کنی
و دوباره به دل تنگی نبودنش گرفتار شویی ...
آری عشق، پاکی اش را از اشک های تو می گیرد
خلوصش را از بی قراری تو می ستاند
و چنان پریشان حال و سرگردانت می کند که راه را از بیراهه باز نشناسی و جدای خلق افتی و به گوشه ای نشینی.
آنگاه با کوه و دشت و صحرا و جنگل و دریا از او سخن گویی ....
و پای به هوای وصالش خراشی و دل در طلب حضورش قربانی کنی....
تو را آتش ای دوست گر پَر بسوخت .... مرا خود به یکباره خرمن بسوخت
به نام خدا
و چقدر این روز ها قلبم برای تپیدن ناز میکند.
هوای سرد و بی روح روزهایم تمنای لحظه ای از آن مرداد داغ آرزو ها را دارد ولی ...
از آن روزها و ماه و سال های پر از احساس تنها خاطره ای سبک باقی مانده که یادگار برگ های ورق خورده آن روزگار است و دفتر های خسته ی خاطراتم تنها نشان آن اشک های خالصانه ی انتظار است که باد با همه غرورش در آن میشکند و ناله ی "های های" شب های وصل را "هو هو" کنان فریاد میزند.
ای کاش کوچه بن بست اندیشه ام پنچره ای داشت به وسعت قلب آن درخت توت که شاهد اشک هایمان بود. و ای کاش قلمم به اندازه قطره ای از رقص بارانمان غیرت داشت که نام ...
وای خدای من این روز ها چقدر به هم شبیه شده ایم !
به نام خدا
صدای پای قدم های آفتاب را بر آستانه قلبم می شنوم. هر چند وجودم پر از پلیدی و تاریکی شده است و هر چند با انوار طلاییش بیگانه مانده ام. شاید سنت دیرینه تاریخ را ورق میزنم و از پس خاطرات آن نام خاک گرفته خود را بیرون میکشم. نمی دانم ... دوست ندارم در بند لحظه های آرامش گرافتار شوم .... دوست ندارم قلبم را برای ورود مهربانی آب و جارو کنم .... دوست ندارم از خود نقشی بنگارم که نیستم و دوست ندارم در تاریکی و کوری درونم به نور ندیده قسم بخورم .... ولی با گرمایش چه کنم ؟!
از آن رو است که صدای پای قدم های روشنش را می شونم.
چشمم تاب تحمل وجود اهورایی اش را ندارد. سال هاست که سرمایی کشنده قلبم را و قلمم را فسرده است.
بین دو دیوار دلم پژواک صدای نورانی قدم هایش هر لحظه جریان دارد و روحم را سراسیمه میکند.
دیشب در اتاقم باران گرفت، جاده "رفتن و ماندن" را حسابی گل آلود کرد.
تنهایی راز آلودی بند بر گردن احساسم آویخته و میکشد و من همچون خر در گل (!) مانده ام. قدمی که پیش میروم ، پس نمی آیم ولی پس می افتم (!) و دوباره میکشد...
نمیدانم...
یا پرده اندیشه ام پوسیده است یا قلم نقاشی ام دیگر رنگ آینده ندارد ... نمی دانم ...
تصویری از کرانه قلبم

به نام خدا
سرمای آذرماه امانم بریده بود .... نه آن سرمای بدنی که با عبایی، قبایی و دستاری خاموش شود.
سوزش به عمق جانم نفوذ کرده بود و روحم را تب دار نموده بود، هر چه می کوشیدم از شدتش بکاهم و چند زمانی گرمایش را جگرم حس کند، ممکن نبود. گویی نوشته هایم بوی خون میداد و حرف هایم دل خراش بود، لحظه ها به سختی میگذشت ، گویی اجل هم درنگ کرده بود، شاید راهش را در تاریکی پنهان ناکجا آبادی گم کرده بود. شبی نبود که آرزوی مرگ نکنم و صبحی نبود که به آفتاب طلوع کرده اش لعنت نفرستم. به ناچار دست به هجرت زدم تا کلام آخرم را راه شب بشنود و نفس باقی ام را گرگان بیابان.
از سرما و آلودگی و فساد و به گرمای پوچی پناه بردم که منبعش با قلبم فاصله ای نجومی دارد ! آنجا دیگر صدای موج بود که مثنویی خوان شب های تنهایی ام شده بود و نگاه خزنده ای که خود را خوشبخت ترین اهل زمین می دانست. گرچه اطرافم جز روشنی آب و صفای مردمان نبود ولی ... .
آن چه روحم کم داشت فرای خورشید عالم افروز و فرای اقیانوسی پر از گوهر و مروارید بود. دل که به دریا میزدم باز هم دلم تنگ بود و هوایم خالی از عطر حضورش. آفتاب سوزانش و دریای بی کرانش ذره ای برای دلم صفا نداشت و کوچک جزء وجودم را گرم نمی کرد. در تعجبم پس به چه کار آید آن همه فراز و فرودی که در زمین کاشتی ؟! در اوج آسمان و بر فراز مرتفع ترین قلل همان بودم که در فرود زمین و بستر آرام اقیانوس ... . دلم همچنان هوایش را کم داشت و قلبم پی در پی برایش می تپید. و مگر میشود کلام قلب را خاموش کرد و زنده ماند ؟!
طلوع آفتاب در جزیره

پیاده سازی کلاس Polynomial در جاوا
جزییات طرح پژوهشی با منابع کامل
طرح پژوهشی
باران
تبریک سال نو
"نی" باش ...
عبور باید کرد
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است
خدایا شنیدی؟
و باز عشق و عشق و عشق ...
مرداد ماه ،فصل ...
آشنای غریب
اندر احوالات جزیره !
خاطرات دفتر ها و دفتر های خاطرات
چاپ مقاله با عنوان Introduction to Secure PRNGs در ژورنال IJCNS (آمریکا)
همه پستها
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز
:
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد
نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
بروز رسانی : کپی برداری از مطالب این و بلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد Edited by : Majid Babaei
ویژه ها
ابزار وبگالری عکس